جدید
خانه / تازه / از راه نماز عاشق خدا شد.

از راه نماز عاشق خدا شد.

از راه نماز عاشق  خدا شد.

از راه نماز به بهترین حقیقت رسید

مرحوم ملا احمد نراقى در کتاب پرنور «طاقدیس» داستانى را در محور نماز به مضمون زیر به صورت نظم نقل کرده:

در کنار شهرى خارکنى زندگى مى‏کرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود. روزها در بیابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بى‏دریغ خود مشغول خارکنى بود و پس از به دست آوردن مقدارى خار، آن را با پشت خود به شهر مى‏آورد و به ثمن بخس به خریداران مى‏فروخت.

روزى در ضمن کار صداى «دور شو، کور شو» شنید، جمعیتى را با آرایش فوق‏العاده در حرکت دید، براى تماشا به کنارى ایستاد، دختر زیباى امیر شهر به شکار مى‏رفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود.

در گیر و دار حرکت دختر امیر، چشم جوان خارکن به جمال خیره کننده او افتاد و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبایى خیره کننده او سودا کرد.

مأموران شاه سر رسیدند، به او نهیب زدند که از سر راه کنارى برو، اما جوان خارکن که طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نکرد.

قافله عبور کرد و جوان ساعت‏ها در سنگر اندوه و حسرت مى‏سوخت و توان کار کردن نداشت و لنگ‏لنگان به طرف شهر حرکت کرد.

آمد اندر شهر با صد درد و سوز

روز آوردى به شب، شب را به روز

یک دو روزى با غم و اندوه ساخت‏

روزها مى‏سوخت شب‏ها مى‏گداخت‏

عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد

صحتش از تن سفر آغاز کرد

پایش از رفتار و دست از کار ماند

جاى سبحه بر کفش زنار ماند

به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شد، راه به جایى نداشت، میل داشت بدون هیچ شرطى، وسیله ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود. دانشورى آگاه او را دید، از احوال درونش باخبر شد، تا مى‏توانست او را نصیحت کرد، پند دانشور بى‏فایده بود، نصیحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مى‏کرد فقط رسیدن به وصال محبوب بود.

دانشور به او گفت: باید چه کرد؟ تو که از حسب و نسب، جاه و مال، شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زیبایى بهره‏اى ندارى، این خواسته تو از جمله برنامه‏هایى است که تحققش محال است، اکنون که راه به بن‏بست رسیده، براى پیدا شدن فرج و چاره شدن دردت، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمى‏بینم، مقیم عبادت‏گاه شو، شاید از این طریق به کسب اعتبار و شهرت نایل شوى و فرجى در کارت حاصل شود.

من نمى‏بینم غمت را چاره‏اى‏

جز نماز و خلوت و سى پاره‏اى‏

رشته تسبیح در گردن فکن‏

دست اندر دامن سجاده زن‏

خرقه صد وصله و تحت الحنک‏

بوریاى کهنه و نان و نمک‏

تا مگر بفریبى از این عامه‏اى‏

گرم سازى بهر خود هنگامه‏اى‏

خارکن فقیر پند دانشور را به کار بست، کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها کرد و به مسجدى که نزدیک شهر بود و از صورت آن جز ویرانه‏اى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن کرد.

روزها در روزه شب‏ها در نماز

در دعا گه آشکار و گه به راز

خرقه‏اش پشمینه و نانش جوین‏

از سجودش داغ‏ها بس بر جبین‏

جز رکوع و جز سجودش کار نه‏

جز ضرورت با کسش پیکار نه‏

کثرت عبادت و به خصوص نمازهاى پى در پى به تدریج او را در میان مردم مشهور کرد، آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به میان آمد.

ذکر خیرش آیه هر محفلى‏

طالب او هر کجا اهل دلى‏

شد دعایش دردمندان را دوا

منزلش بیچارگان را مرتجا

کلبه‏اش شد قبله حاجات خلق‏

او همى خندید بر خود زیر دلق‏

تا شد آگه پادشه از کار او

شد زهر سو طالب دیدار او

آرى، سخن از عبادت و پاکى و رکوع و سجود او در میان مردم آن چنان شهرت گرفت که آوازه‏اش به گوش شاه رسید و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار با او کرد!!

شاه روزى از شکار بازمى‏گشت، مسیرش به کلبه عابد افتاد، براى دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان، با کبکبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت.

آمد و دید آن جوان را در نماز

عالمى برگرد او با صد نیاز

محو طاعت گشته چون عشاق مست‏

ملتفت نى تا که رفت و گه نشست‏

بر سرش مو افسر و خاکش سریر

نى خبر از شاه او را نى وزیر

جلوه کرد اندر بر شه حال او

مرغ جانش شد اسیر چال او

گاه و بیگاهش زیارت مى‏نمود

وز زیارت بر خلوصش مى‏فزود

پس سر صحبت بر او باز کرد

گفتگو از هر طرف آغاز کرد

عاقبت گفتش که اى زیبا جوان‏

اى تو را در قاف طاعت آشیان‏

هر چه آداب سنن شد از تو راست‏

غیر یک سنت که تا اکنون بجاست‏

مصطفى گفت النکاح سنتى‏

من رغب عن سنتى لا امتى‏

پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادتى او، به ارادتش افزوده شد. شاه تصور مى‏کرد به خدمت یکى از اولیاى بزرگ الهى رسیده، تنها کسى که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است، خود خارکن بود.

در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز کرد و کلام را به مسئله ازدواج کشید، سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرد که اى عابد شب زنده‏دار! تو تمام سنت‏هاى اسلامى را رعایت کرده‏اى مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است، مى‏دانى که رسول اسلام صلى الله علیه و آله بر مسئله ازدواج چه تأکیدى داشت، من از تو مى‏خواهم به اجراى این سنت هم برخیزى و فراهم آوردن وسیله آن هم با من، علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادى خود بپذیرم؛ زیرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به کمالات و از لطف الهى از زیبایى خیره‏کننده‏اى هم برخوردار است، من از تو مى‏خواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهى، تا من آن پرى‏روى را با تمام مخارج لازم در اختیار تو قرار دهم!!

چون جوان خارکن این را شنید

هوشش از سر رفت و دل در پر تپید

آنچه دیدم آن‏دم جوان خارکن‏

من چه گویم چون تو مى‏دانى و من‏

آرى آن داند که بعد از انتظار

مژده‏اى او را رسد از وصل یار

جوان پس از شنیدن سخنان شاه در حیرت فرو رفت؛ در جواب شاه سکوت کرد؛ شاه به تصور این‏که حجب و حیا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزى نگفت، از جوان خارکن خداحافظى کرد و به کاخ خود رفت.

او تمام شب در این فکر بود که چگونه با این مرد الهى وصلت کند و چگونه این مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نماید؟!

صبح شد، شاه یکى از دانشوران تیزبین و با بصیرت را خواست و داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت: به خاطر خدا و براى این‏که از قدم او زندگى من غرق برکت شود، نزد او رو و وى را به این ازدواج و وصلت راضى کن.

عالم آمد و پس از گفتگوى بسیار و اقامه دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر، جوان را راضى به ازدواج کرد.

سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از این مسئله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمى‏گنجید.

با بشارت باز گردید آن رسول‏

کرد آگه پادشه را از قبول‏

پس به امر شاه بزم آراستند

هم خطیب و شیخ و قاضى خواستند

در زمانى از نحوست‏ها برى‏

عقد زهره بسته شد با مشترى‏

پس به خلوتگاه خاص از بهر سور

زیب و زیور یافت کاخى از بلور

تخت زرین اندر آن بگذاشتند

پرده‏هاى زرنگار افراشتند

شهر را بهر قدوم آن جوان‏

داده زینت جمله بازار و دکان‏

شمع و مشعل هر قدم افروختند

عود و صندل را به هر ره سوختند

مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با کبکبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند، در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه براى استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند!

وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را روشن کرد و به این مسئله توجه نمود که من همان جوان فقیر و بدبختم، من همان خارکن مسکین و دردمندم، من همانم که مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند، من همان گداى دل سوخته‏ام که از تهیه قرص نانى جوین و پارچه‏اى کهنه عاجز بودم، من همان پریشان عاجز و بینواى مستمندم!!

چون قدم در بارگاه شه نهاد

آمدش از روزگار خویش یاد

روزگار ذلت و پستى خویش‏

بینوایى و تهیدستى خویش‏

روزهاى گرم و آن هیزم‏کشى‏

شام‏هاى سرد و آن بى‏آتشى‏

پادشاهى از پس هیزم‏کشى‏

از پس آن ناخوشى‏ها این خوشى‏

زین تفکّر روزنى بر دل گشاد

نورى از آن روزنش بر دل فتاد

فکرت آمد قفل دل‏ها را کلید

در گشاید چون کلید آمد پدید

فکرت آمد همچو باران بهار

ساحت دل‏ها بود چون کشت‏زار

زین سبب گفت آن رسول سرفراز

فکر یک ساعت بِهْ از سالى نماز

بلکه باشد بهتر از هفتاد سال‏

این سخن مهمل ندانى اى همال‏

آرى، جوان بر اساس آیات الهى به فکر فرو رفت. اندیشه در امور درون انسان ایجاد قدرتى مى‏کند که آدمى با آن قدرت مى‏تواند از صفحه خاک به عالم پاک پرواز کند. اندیشه در امور، انسان را از ذلّت به عزّت، از پستى به بلندى، از مذلّت به رفعت، از جهنّم به بهشت مى‏برد.

اندیشه در امور، عالى‏ترین حال الهى است که به انسان دست مى‏دهد و بهترین کمک براى انسان جهت رهایى از هلاکت و حرکت به سوى سعادت است.

آرى، فکر کرد که من همان خارکنم که بر اثر عبادت و طاعت ریایى به این مقام رسیدم، آه بر من، حسرت و اندوه بر من، اگر به عبادت حقیقى و طاعت خالص اقدام مى‏کردم چه مى‏شدم؟!!

پس دل بیهوش او آمد به هوش‏

گفت در گوش دلش آنگه سروش‏

کانچه مى‏بینى زعزّ و مال و جاه‏

وصل معشوق و نیاز پادشاه‏

قیمت کالاى روى اندود توست‏

اجرت سعى غرض آلود توست‏

هیچ کارى نزد ما بى‏اجر نیست‏

هیچ صبحى نه که او را فجر نیست‏

گرچه کالاى تو بس نابود بود

لیک نزد ما کجا مردود بود

خویشتن را وانمودى آن ما

آن ما کى رفته بى‏احسان ما

گر نه از ما بودى اما اى فتى‏

پیش مردم خویش را خواندى زما

هین بگیر این مزد صورت کاریت‏

این ثواب و اجر ظاهر داریت‏

در غوغاى دربار، چشم دیگر خارکن باز شد، جمال دوست در آیینه دلش تجلى کرد، با قدم اراده و عزم استوار، پاى از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پرى‏وش کناره گرفت و براى آراستن وجودش به علم و عمل واقعى به سوى زیباى مطلق به حرکت آمد.

وقتى نماز میان تهى و الفاظ بى‏معنا و نیت آمیخته با شائبه ریا، این‏گونه براى حل مشکل مدد کند، نماز واقعى و عبادات خالصانه و طاعت بى‏ریا چه خواهد کرد؟

پایگاه عرفان

ارسال دیدگاه

ایمیل شما نشر نخواهد شد

امارگیر سایت