جدید
خانه / تازه / داستان راستان

داستان راستان

داستان راستان

( داستان راستان )

مردی اندرز خواستداستان شماره سیزدهم ( داستان راستان )

مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود:(خشم مگیر) و بیش از این چیزى نفرمود.
آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتى که به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده ، از این قرار که
جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند و تدریجا کار به جاهاى باریک رسیده و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایى کرده اند و آماده جنگ وکارزارند.شنیدن این خبر هیجان آور،خشم اورابرانگیخت .فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همکارى شد.

در این بین ، گذشته به فکرش افتاد، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد که از رسول خدا پندى تقاضا کرده است و آن حضرت به او فرموده :(جلو خشم خود را بگیر).
در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اکنون خود را مهیاى کشتن و کشته شدن کرده ام ؟ چرا بى جهت من برافروخته و خشمناک شده ام ؟! با خود فکر کرد الا ن وقت آن است که آن جمله کوتاه را به کار بندم .
جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت : این ستیزه براى چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزى است که جوانان نادان ما کرده اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا کنم . علت ندارد که ما براى همچو چیزى به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم .
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى شان تحریک شد و گفتند: ما هم از تو کمتر نیستیم . حالا که چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مى کنیم .
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند

 

ارسال دیدگاه

ایمیل شما نشر نخواهد شد

امارگیر سایت