جدید
خانه / تازه / سیراب از تشنگی

سیراب از تشنگی

سیراب از تشنگی
محرم
مقرم می گوید: « …. چون امام سجاد(ع) پیکر امام حسین (ع) را در قبر نهاد، صورت بر آن رگ های بریده نهاد و گفت: خوشا سرزمینی که پیکر پاک تو را در برگرفت! دنیا پس از تو تیره و تاریک است و آخرت با فروغ جمالت روشن است. اما شب، بیداری و غم است و اندوهی همیشگی تا آنکه خداوند برای خاندان تو سرای آخرت را برگزیند که تو در آنی. سلام و رحمت و برکات الهی بر تو باد از من، ای فرزند رسول خدا!
سپس امام سجاد(ع) بر قبر سید الشهداء نوشت: «این قبر حسین بن علی بن ابی طالب است که او را با لب تشنه و غریب شهید کردند….»
لب تشنه…مظلوم…غریب….دیگر احتیاجی به توضیح بیش تر نیست!

با قمقمه های خالی حرکت کنید

اسمش «علی تجلایی» بود؛ معروف به «علی رگبار»؛ بس که برای این که نیروهای زبده ای تربیت کند، توی آموزش سخت می گرفت. بچه تبریز بود و قائم مقام فرمانده قرارگاه ظفر و فرمانده طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبیاء. توی نبرد سوسنگرد کاری کرد کارستان.
اگر بخواهم از شجاعت ها و رشادت هایش بگویم، باید بی تعارف یک مثنوی هفتاد من بنویسم.
دم دمای عید بود و عملیات بدر. قصد داشتند اتوبان «بصره – العماره» را تصرف کنند . شب عملیات آمد توی خاکریز و شروع کرد به جنگیدن؛ مثل یک بسیجی ساده. قرار بود گردان سید الشهدا به کمک شان بیاید؛ اما خبری نشد. بیسیمچی گردان خبر آورد که گردان نتوانسته از سد عراقی عبور کند.
تنها شش نفر از نیروهای خودی مانده بودند. علی تجلایی رفت برای بررسی موقعیت خاکریز بعدی. حدود پانزده متر با نیروها فاصله داشت. رسید سر خاکریز. لحظه ای برای بررسی منطقه بلند شد و تیر خورد توی قلبش…آرام افتاد روی خاکریز.
لحظه های آخر با دست اشاره ای کرد که هیچ کس منظورش را نفهمید . دوستانش فکر کردند شاید، شاید آب می خواهد؛ اما هیچ کس آب همراهش نبود. خودش سفارش کرده بود:
«با قمقمه های خالی حرکت کنید؛ ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است…»
شهدای تشنه لب پاسگاه زید

اسم «پاسگاه زید» دل خیلی ها را می لرزاند؛ پاسگاهی مرزی در حد فاصله منطقه کوشک و شلمچه. عراقی ها به وسیله جاده بین المللی ای که تا قبل از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، به سادگی خود را به سه راه حسینیه رساندند و بعد به طرف خرمشهر حرکت کردند.
زید، با دلاوری های رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد. عملیاتی در ماه رمضان ، در تیر ۱۳۶۱.
یعنی اوج گرمای خوزستان. خیلی از بچه ها روزه بودند. خیلی از بچه ها با لب تشنه شهید شدند. خیلی از بچه ها در موانع و خاکریزهای مثلثی جا ماندند…
دایی و خواهرزاده

دایی و خواهرزاده بودند؛ فرج اله محمدی و آیت الله فرجی. نزدیکی های ظهر که بچه ها توی رودخانه درحال وضو گرفتن بودند، هواپیماهای عراقی، بچه ها را هدف گرفتند هر دو زخمی شدند، یکی از بچه های شیرازی رفته بود به فرج اله آب بدهد. فرج اله گفته بود: « برو این آب رو بده به آیت الله که جوونه، مجرده…»
آیت الله هم گفته بود: « بده فرج اله که زن و بچه داره.»
وقتی آب را برده بود برای فرج اله، دیده بود شهید شده . وقتی آب را برده بود برای آیت اله دیده بود….
فدای لب تشنه ات…

اسمش «محمدرضا شفیعی» بود. بچه گُل محله پامنار قم، چهارده ساله بود که با دستکاری شناسنامه و کلی التماس به جبهه رفت. در حالی که ترکش توی شکمش خورده بود، اسیر شد او را به اردوگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. حالش خیلی وخیم بود. روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(رحمه الله) و انقلاب ناسزا بگوید؛ ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام ناسزا گفته بود. زده بودند توی دهنش که یکی از دندان هایش شکسته بود.
پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقش به هیچ وجه آب نخورد. روز آخر خیلی تشنه اش بود. یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد، فریاد می زد: « جگرم می سوزد»؛ ولی نمی توانستند به او آب دهند.آخرین جمله اش این بود : «فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله.
جنازه اش را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کردند؛ بعد از شانزده سال جنازه اش سالم برگشت، می گویند غسل جمعه اش ، زیارت عاشورایش و نماز شبش ترک نمی شد؛ همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد اشک هایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.
این جا دیگر سلاح کار نمی کند

«حاج حسین اسکندرلو» فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر ۱۰ سید الشهداء بود . روز ۱۳ اردیبهشت سال ۱۳۶۵ عملیاتی در منطقه فکه در تپه سبز انجام شد که به دنبال عملیات متحرک عراق بود. شش گردان بودند در مقابل شش تیپ مسلط و مسلح. زمین پر بود از مین های عراقی و حجم آتش سنگین، تعداد زیادی از تانک های دشمن را منهدم کردند. دشمن تصورش را هم نمی کرد. تلفات زیادی داد. مهمات نیروهای خودی کم شده بود. درگیری تن به تن شد و کار سخت ، وقتی دشمن مسلط شد، کار سخت تر شد . بیش تر از نود نفر همان شب شهید شدند. حاج حسین، بچه هایی را که مانده بودند، جمع کرد و گفت: «بچه ها این جا دیگر سلاح کار نمی کند؛ امشب، شب عاشوراست . هر کس می خواهد اباعبدالله را یاری کند، با من بیاید. امشب باید با خون مبارزه کنیم. امشب تکلیف این است.»
حاج حسین در مقابل دشمن ایستاد. رجز خواند و از خودش گفت. دشمن جهنمی از آتش درست کرده بود. رجزخوانی حاج حسین، به بچه ها روحیه داد. می گفت: «من فرزند خمینی ام. من سرباز خمینی ام، من سرباز حسین بن علی ام.»
بچه ها دور حاج حسین جمع شدند و او شروع کرد به سینه زدن. صدای «حسین حسین» و «یا زهرا» توی دشت فکه بلند شد . حاج حسین گفت: « سینه ای که به استقبال گلوله های دشمن می رود، باید باز شود.» و دکمه های یپراهنش را باز کرد و گفت: « گلوله ها ببارید. اگر با ریختن خون من ، اسلام احیا می شود، پرچم اسلام استوار می شود، تیرها ببارید…»
و بعد…کربلا در دشت فکه زنده شد.
فرمانده بی دست

اسمش «شاپور برزگر گلمغانی» بود؛ فرمانده محور عملیاتی لشکر ۳۱. یک دستش قطع شده بود؛ اما دست بردار نبود. گفتند: « با یک دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب.»
گفت: «مگه حضرت ابوالفضل (ع) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: « والله ان قطعتمو یمینی، انی احامی ابدا عن دینی؟»
توی عملیات والفجر ۴، مسئول محور بود، حمید باکری مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل را از محاصره دشمن نجات بدهد… لحظه های آخر که قمقمه را نزدیک لب های خشکش بردند، گفت: « مگر مولایم امام حسین (ع)، در لحظه شهادت آب نوشید که من بنوشم.»
شهید شد؛ تشنه لب…. بی دست.
لب های سربریده

توی جاده جلوی چشم بقیه، خمپاره ای از پشت به سرش خورد و آن را قطع کرد. دیدند لب های سر بریده تکان می خورد و می گوید: « یا حسین».
وقتی شهید شد ، تانکرهای آب خالی بود و همه تشنه ؛ فرمانده تقاضای آب برای رزمنده ها کرده بود.
کوله پشتی اش را باز کردند، توی یادداشتی نوشته بود:
خدایا امام حسین (ع) با لب تشنه به شهادت رسید، من هم می خواهم تشنه لب شهید شوم… اربابم با سر بریده به شهادت رسیده و سرش را از پشت بریده اند؛ من هم می خواهم از پشت سرم بریده شود…. سر امام حسین (ع) بالای نی قرآن می خواند؛ من سرّش را نمی دانم؛ ولی می خواهم با سر بریده «یاحسین» بگویم.
طلبه بود؛ اسمش، مصطفی آقاجانی.
آب می گوید…

شهیدی را پیدا کردم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا. ده سال از شهادتش می گذشت؛ اما قمقمه اش هم چنان آبی شفاف داشت و خوش طعم. یکی از بچه ها رفت سراغ چند کارشناس آب و مسائل کشاورزی و پرسید: اگر آبی دوازده سال زیر خاک بمونه، چی میشه؟ خیلی عادی گفتند: خب معلومه! خواه ناخواه تبدیل به لجن میشه.
مقداری از آب قمقمه شهید را ریخت و داد به کارشناسان . وقتی خوردند ، پرسید: این آبی که خوردید، چه جوری بود؟
گفتند: هیچی ! آبی تازه و زلال، بدون ماندگی…
خنده اش گرفت. کارشناسان با تعجب پرسیدند: چیه؟
قمقمه را نشان داد و گفت: این آبی که شما خوردید متعلق به این قمقمه است که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده.
مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. از صلواتی که فرستادند، می شد فهمید حالت شان عوض شده.
….سربازی که در تفحص کار می کرد آمد و گفت: مادرم مریضه.
گفتم: خب برو مرخصی… برو که ببریش دکتر.
گفت: نه! به این حرفا نیست . می دونم چطور درمانش کنم.
جرعه ای از آب قمقمه شهید را با خودش برد تهران. بعد از چند روز با شادمانی برگشت. می گفت: مادرم آب قمقمه رو خورد و خیلی زود خوب شد…
این ها را حمید داوودآبادی در کتاب تفحص می گوید.
قصدم نقل مستقیم یک مطلب نیست؛ حالا بخوانید از مرحوم حاج اسماعیل دولابی، عارف بزرگوار: « آب رو تماشا کن. آب همش داره میگه من تشنه ام ، من تشنه ام. یعنی کو صاحب من؟ کو امام حسین (ع) من آبش بدم. به یه حساب اینو میگه ، اما به یه حسابم خودش تشنه شه. برو چشمه ها رو نگاه کن ، ببین چی میگن…»
نیازی به توضیح اضافه نیست؛ شما چه نتیجه ای می گیرید؟
منبع مقاله: نشریه دیدار شماره ۱۴۴

ارسال دیدگاه

ایمیل شما نشر نخواهد شد

امارگیر سایت