جدید
خانه / تازه / ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

 

 

ویژه نامه ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

ولادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

 

 

شناسنامه اجمالی از دوران زندگی امام مجتبی علیه السلام

نام: حسن
کنیه: ابو محمد.
نام و کنیه آن حضرت را پیامبر اکرم (ص) تعیین فرمودند.
القاب: مجتبى، سید، سبط، زکى، تقى، حجت، برّ، امین، زاهد و طیب.
منصب: معصوم چهارم، امام دوم شیعیان و پنجمین خلیفه اسلامى.
تاریخ ولادت: نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجرى. برخى نیز تولد آن حضرت را سال دوم هجرى دانسته‏اند. او نخستین فرزند امیرالمؤمنین (ع) و فاطمه زهرا (س) است.
محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى‏ کنونى).
نسب پدرى: امیرالمؤمنین، امام على بن ابى ‏طالب بن عبدالمطلب.
مادر: فاطمه زهرا، دختر پیامبر (ص).
مدت امامت: از زمان شهادت پدرش، امیرالمؤمنین(ع)، در رمضان سال چهلم تا صفر سال پنجاه هجرى، به مدت ۱۰ سال.
از این مدت، هفت ماه و ۲۴ روز را عهده‏دار امر خلافت مسلمین بود و سپس طى صلحى، آن را به معاویه بن ابى سفیان واگذار کرد.
تاریخ و سبب شهادت: ۲۸ صفر سال پنجاه هجرى، در سن ۴۷ سالگى، به‏وسیله زهرى که همسرش، جعده بنت اشعث، به تحریک معاویه بن ابى سفیان، به آن حضرت خورانیده بود، پس از چهل روز مسمومیت و بیمارى، به شهادت نایل آمد.
محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه منوّره، در کنار قبر جدّه‏اش، فاطمه بنت اسد.
همسران: ۱. ام بشیر بنت ابى مسعود. ۲. خوله بنت منظور. ۳. ام اسحاق بنت طلحه. ۴. سلمى بنت امرء القیس. ۵. جعده بنت اشعث. ۶. ام کلثوم بنت فضل بن عباس. ۷. هند بنت عبدالرحمن بن ابى بکر.

فرزندان:

الف) پسران: ۱. زید. ۲. حسن مثنى. ۳. عمر. ۴. قاسم. ۵. عبدالله. ۶. عبدالرحمن. ۷. ابوبکر. ۸. حسین اثرم. ۹. طلحه.
ب) دختران: ۱. ام حسن. ۲. ام حسین. ۳. فاطمه. ۴. ام سلمه. ۵. ام عبداللّه. ۶. رقیه. برخى مورخان تعداد فرزندان امام حسن (ع) را بیش از این مى‏دانند؛ اما همگى اتفاق دارند که نسل آن حضرت، تنها از طریق حسن مثنى و زید ادامه یافته است. از میان فرزندان امام حسن (ع) چهار تن در سرزمین کربلا، در رکاب عمویشان، امام حسین(ع) به شهادت رسیده و یکى از آنان (حسن مثنى) نیز در آن معرکه به شدت زخمى شد و سپس بهبودى یافت.

اصحاب ویاران:

۱. ابراهیم بن مالک اشتر.
۲. عبداللّه بن عباس.
۳. ابو ثمامه صیداوى.
۴. جابر بن عبدالله انصارى.
۵. جاریه بن قدامه.
۶. جبله بن على شیبانى.
۷. حبیب بن مظاهر اسدى.
۸. حذیفه بن اسید غفارى.
۹. رفاعه بن شداد.
۱۰. سعید بن قیس همدانى.
۱۱. قیس بن سعد انصارى.
۱۲. سعید بن مسعود ثقفى.
۱۳. سلیم بن قیس هلالى.
۱۴. صعصعه بن صوحان عبدى.
۱۵. عامر بن واثله کنانى.
۱۶. عمر بن ابى سلمه.
۱۷. کمیل بن زیاد نخعى.
۱۸. ابو مخنف، لوط بن یحیى.
۱۹. مسیب بن نجبه فزارى.
۲۰. میثم بن یحیى تمّار.
۲۱. سعد بن مسعود ثقفى.

زمامداران معاصر:

۱. پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص) (۱۱-۱ ق.).
۲. ابى بکر بن ابى قحافه (۱۳-۱۱ ق.).
۳. عمر بن خطاب (۲۳-۱۳ ق.).
۴. عثمان بن عفان (۳۵-۲۳ ق.).
۵. امیرالمؤمنین، على بن ابى‏طالب (ع) (۴۰-۳۵ ق.).
۶. معاویه بن ابى سفیان (۶۰-۳۵ ق.).
از میان زمامداران فوق، پیامبر اسلام (ص) و امیرالمؤمنین (ع) علاقه و محبّت ویژه اى به امام حسن (ع) داشتند. سخنان و سیره عملىِ پیامبر اسلام(ص) با امام‏حسن و برادرش، امام حسین(ع) گویاى شدت محبّت آن حضرت به این دو بزرگوار بوده است که مورخان و محدثان اهل سنّت و شیعه، آنها را به طور متواتر نقل کرده‏اند؛ از جمله، پیامبر اکرم (ص) درباره آنان فرمود:
«اَلْحَسَنُ و اَلْحُسَینُ سِیدا شَبابِ اَهْلَ الْجَنَّهِ»(۱) و «رَیحانَتاىَ مِنْ هذِهِ الْاُمَّهِ»(۲) و «هذانِ اِبْناىَ وَاِبْنا اِبْنَتىَّ، اَللَّهُمَّ اِنّکَ تَعْلم اِنّى اُحِبّهُهُما فَأحِبَّهُما»(۳).
و در جاى دیگر فرمود:
مَنْ اَحبَّ الْحَسَنَ وَ الحُسَینَ أحَبَبتُهُ وَمَنْ اَحْبَبْتُهُ اَحبَّهُ اللّهُ، وَمَنْ اَحَبَّهُ اللَّهُ اَدْخَلَهُ الْجَنّهَ، وَمَنْ اَبْغَضَهُما اَبْغَضْتُهُ وَمَنْ اَبْغَضْتُهُ اَبْغَضَهُ اللَّهُ وَمَن أبْغَضَهُ اللّهُ اَدْخَلَهُ النار.(۴)
همچنین درباره امام حسن (ع) فرمود: «حَسَنٌ مِنّی وَاَنَا مِنْهُ اَحَبَّ اللّهُ مَنْ اَحَبَّهُ».(۵)
حضرت على (ع) نیز امام حسن (ع) را در همه امور کمک‏کار و در کنار خود داشت. وصیت‏هاى آن حضرت به امام حسن (ع) معروف و مشهور است و در نهج ‏البلاغه به تفصیل نقل شده است. آن حضرت به خاطر فضیلت‏ها و ارزش‏هایى که در وجود امام حسن(ع) سراغ داشت، وى را وصى و جانشین و امام پس از خود معرفى کرد. در این باره ادله و حجت‏هاى بسیارى در دست است؛ از جمله، روایتى است از سلیم بن قیس هلالى که گفت:
شَهِدْتُ اَمیرَالمُؤمِنینَ(ع) حینَ اَوْصى‏ اِلى‏ اِبْنِهِ الْحَسَن وَاَشْهَدَ عَلى‏ وَصیتِهِ الْحُسَینَ وَمُحَمّداً وَجَمیعَ وُلْدِهِ ورُؤَساءَ شیعَتِهِ وَاَهْلَ بَیتِهِ. ثُمَّ دَفَعَ الیهِ الْکِتابَ وَالسَّلاحَ وَقالَ لَهُ: یا بُنىّ أمَرَنی رَسُولُ اللّه (ص) اَنْ اَوْصى‏ اِلَیکَ وَاَدْفَعُ اِلَیکَ کُتُبى وَسَلاحی کَما اَوْصى‏ اِلَىَّ وَدَفَعَ اِلىّ کُتُبَهُ وَسَلاحَهُ، وَاَمرنی اَنْ آمُرَکَ اِذا حَضَرَکَ الْمَوْتَ أنْ تَدْفَعَها اِلى‏ اَخیکَ الَحُسَینَ….(۶)
سلیم بن قیس گفت: من شاهد بودم آن زمانى را که امیرالمؤمنین (ع) به فرزندش، امام حسن (ع) وصیت نمود و بر این وصیت، تمام فرزندان خویش، از جمله امام حسین، محمد بن حنفیه و رؤساى شیعه و اهل بیت خویش را گواه گرفت. سپس ودایع امامت، مانند کتاب و سلاح، را به امام حسن (ع) داد و به وى گفت: اى فرزندم! پیامبر گرامى (ص) به من دستور داد تا به تو وصیت کنم، سلاح و کتابم را به تو بدهم، همان طورى که او به من وصیت کرد. آن حضرت به من دستور داد تا تو را امر نمایم به این که هرگاه مرگ تو را فرا گیرد، آنها را به برادرت، حسین (ع) تحویل دهى (و امامت را به وى بسپارى).
سه خلیفه اوّل نیز با آن حضرت رفتارهاى مناسبى داشته و با دیده احترام مى‏نگریستند؛ اما معاویه، که پس از شهادت امیرالمؤمنین، على (ع) خود را خلیفه بلامنازع مسلمانان مى‏پنداشت، با مکر و حیله، یاران و بزرگان قوم را از اطراف امام حسن (ع) دور کرده و آن حضرت را در میدان سیاست و حکومت تنها گذاشت.
امام حسن (ع) گرچه تلاش زیادى نمود تا در برابر تهاجم سنگین سیاسى و نظامىِ معاویه از خلافت به حق خویش دفاع کند، اما با خیانت بسیارى از سردمداران و کوتاهى سران اقوام و طوایف، آن حضرت با تعداد اندکى از شیعیان، تنها مانده و ناچار به صلح با معاویه شد. معاویه با این که صلح‏نامه را با گواهى برخى از صحابه پیامبر (ص) امضا کرده بود، اما به آن پاى‏بند نبوده و بر خلافش عمل نمود؛ از جمله، براى قتل امام حسن (ع) مکر اندیشید و همسر آن حضرت را به مسموم و شهید نمودن ایشان وادار ساخت.

رویدادهاى مهم:

۱. از دست دادن جدّش، پیامبر اسلام (ص)، در سال یازدهم هجرى.
۲. فشارهاى روانى مخالفان بر پدر و مادرش، پس از رحلت پیامبر اسلام (ص).
۳. از دست دادن مادر خود، فاطمه زهرا (س)، در سال یازدهم هجرى.
۴. حضور در برخى از جنگ‏هاى مسلمانان علیه مشرکان، در عصر خلیفه دوم و خلیفه سوم.
۵. ایجاد مهمان‏پذیر (مضیف) براى پذیرایى از مهمانان و مستمندان.
۶. آبرسانى به خلیفه سوم، عثمان بن عفّان (که در محاصره انقلابیون مسلمان قرار داشت).
۷. همراهى با پدرش، حضرت على (ع)، در تصدىِ خلافت اسلامى، پس از کشته شدن عثمان بن عفّان به دست انقلابیون.
۸. فرماندهىِ لشکر در جنگ‏هاى جمل، صفین و نهروان، در رکاب حضرت على(ع).
۹. از دست دادن پدرش، حضرت على (ع)، در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجرى.
۱۰. تصدىِ غسل، نماز و دفن پیکر امام على (ع) و پنهان نمودن قبرش از چشم مردم.
۱۱. بیعت مردم با امام حسن (ع) در مسجد کوفه، پس از شهادت امیرالمؤمنین، على (ع).
۱۲. تصدىِ خلافت اسلامى، در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجرى.
۱۳. مکاتبات و ارسال پیام‏ها میان امام حسن (ع) و معاویه.
۱۴. اعدام شدن دو جاسوس معاویه، در کوفه و بصره به فرمان امام حسن (ع).
۱۵. اعلان جنگ معاویه علیه امام‏حسن(ع) و حرکت لشکریان شام به سوى کوفه.
۱۶. اعلان آماده‏باش سپاهیان امام حسن (ع) و تهیه مقدمات جنگ در شهرها.
۱۷. خیانت برخى از فرماندهان سپاه امام حسن (ع) و پیوستن به سپاه معاویه.
۱۸. زخمى شدن امام حسن مجتبى (ع) در ساباط مدائن به دست جراح بن سنان (یکى از منافقان فرقه خوارج).
۱۹. افزایش توان نظامى و روحى سپاه معاویه و کاهش تدریجىِ سپاهیان امام‏حسن(ع).
۲۰. پذیرش صلح تحمیلى با معاویه و واگذارى خلافت اسلامى به وى در جمادى الاوّل (یا ربیع الأول) سال ۴۱ هجرى.
۲۱. تعهد معاویه بر مفاد صلحنامه امام حسن (ع) و نقض آن، پس از سیطره کامل بر شهرهاى اسلامى.
۲۲. بازگشت امام حسن (ع) و خاندان امیرالمؤمنین(ع) از کوفه به مدینه مشرفه.
۲۳. دسیسه معاویه در بیعت گرفتن از مردم براى ولایت عهدىِ فرزندش، یزید و واهمه او از امام حسن (ع).
۲۴. تحریک و فریب جعده بنت اشعث کندى، همسر امام حسن (ع)، توسط معاویه براى کشتن امام حسن (ع) به طور پنهانى.
۲۵. مسمومیت امام حسن (ع) به دست همسرش، جعده بنت اشعث کندى و شهادت آن حضرت پس از چهل روز بیمارى، در ۲۸ صفر سال پنجاه هجرى، در مدینه مشرفه.
۲۶. ممانعت عایشه، همسر پیامبر (ص)، مروان و هواداران بنى‏امیه از دفن پیکر امام حسن (ع) در کنار مرقد مطهر پیامبر اکرم (ص).
۲۷. دفن امام حسن(ع) درقبرستان بقیع، در جوار مرقد جده‏اش، فاطمه بنت‏ اسد(س).

نگاهی گذرا به زندگی امام حسن مجتبى (ع )

ابو محمد حسن بن على بن ابى طالب، امام دوم از ائمه اثنى عشر، و چهارمین معصوم از چهارده معصوم (ع)، فرزند نخست على بن ابى طالب (ع) و حضرت فاطمه (س) است. تولد آن حضرت بنا به قول بیشتر مورخان در مدینه و در روز سه شنبه ۱۵ رمضان سال سوم هجرى اتفاق افتاده است.

امام حسن (ع) یکى از پنج تن آل عبا از اهل بیت رسول گرامى (ص) بود که آیه تطهیر: إنما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا (احزاب، ۳۳) در شأن ایشان نازل گردیده است. به روایت عایشه، رسول اکرم (ص) على و فاطمه و حسن و حسین (ع) را در زیر کساء خود جمع، و آیه تطهیر را تلاوت کرد و فرمود: «اینها اهل بیت منند.» در حدیثى دیگر فرمود : «این چهار تن آل محمدند، با هر کس در جنگ باشند، من هم با او در جنگم و با هر که در آشتى باشند، من نیز در آشتى هستم.»

نام حسن و حسین را خود حضرت رسول (ص) تعیین فرموده و در گوش ایشان اذان گفته و برایشان عقیقه کرده است. ظاهرا نامهاى حسن و حسین در عرب سابقه نداشته است و انتخاب این دو نام به ابتکار خود حضرت رسول (ص) بوده است. بنا به بعضى از روایات که منطقى به نظر مى‏رسد حضرت امیر (ع) با وجود حضرت رسول (ص) و به احترام ایشان خود مبادرت به نامگذارى فرزندان خود نکرده است و به همین دلیل روایاتى را که به موجب آن حضرت امیر (ع) در آغاز نامهاى دیگرى به فرزندان خود داده بوده است باید با احتیاط تلقى کرد.

بنا بر روایات زیادى امام حسن (ع) شبیه‏ترین مردم به رسول خدا (ص) بوده است. حضرت رسول (ص) این دو سبط خود را زیاد دوست مى‏داشت و پاره تن خود و دو گل خوش بوى خویش مى‏نامید، آنها را بر شانه‏هاى خود سوار مى‏کرد و بر زمین خم مى‏شد تا بر او سوار شوند. اجازه مى‏داد به پشت او بپرند و بازى کنند و بخاطر آنها خطبه را قطع مى‏کرد و از منبر به زیر مى‏آمد. حسنین محبوبترین اهل بیت بودند. رسول اکرم (ص) ایشان را دو پسر خود و سید جوانان بهشت و زینت آن و دو گوشواره عرش خواند و نسل خود را از پشت آن دو معرفى کرد و در مباهله با نصاراى بنی نجران، على و فاطمه و حسنین را با خود برد و به حکم قرآن ( آل عمران، ۶۱) حسنین را پسران خود نامید.

ذهبى در وصف حضرت (سیر اعلام النبلاء، ۳/ ۲۵۳) گوید: این امام (یعنى امام حسن)، بزرگمنش، زیباروى، عاقل، متین، سخى، نیکوکار، متدین، متقى، با حشمت و از هر کس فاضلتر، پارساتر و فداکارتر بود. هرگز سخن دل‏آزار بر زبان نیاورد و به اتفاق همه مورخین کسى جز سخن راست از او نشنید . روانى طبع و بلاغت و تبحر او در قرآن و حدیث و کلام عرب تا جایى بود که معاویه شامیان و طرفداران خود را از بحث و احتجاج با آن حضرت بر حذر مى‏داشت. در حلم و اغماض وارث بر حق پدر بود. در وصف آن حضرت گفته‏اند که پانزده بار حج به جاى آورد و بیشتر آن را از مدینه تا مکه با پاى پیاده طى کرد. درباره سخاوت آن حضرت نیز روایات زیادى آمده است. از جمله روایت محمد بن حبیب در امالى است که به موجب آن حضرت امام حسن (ع) دو بار هر چه داشت به فقرا داد (خرج من ماله مرتین) و سه بار مال خود را با خدا به دو نیم کرد و نیمى را در راه او انفاق نمود.

پس از شهادت حضرت امیر (ع) مردم کوفه با امام حسن (ع) بیعت کردند. به روایت طبرى نخستین کسى که با او بیعت کرد قیس بن سعد بن عباده انصارى بود و بنا به روایت مداینى نخستین کسى که مردم را به بیعت امام حسن (ع) فراخواند، عبد اللّه بن عباس بود. ( این روایت با روایات دیگرى که مى‏گویند عبد اللّه بن عباس در حین شهادت حضرت امیر (ع) در کوفه نبود سازگار نیست.) پس از آن سایر مردم شامل مهاجرین و انصار ساکن کوفه و دیگر مردم این شهر با آن حضرت بیعت کردند.

امام حسن (ع) در زمان حیات پدر بزرگوار خود یعنى از جنگ صفین و قضیه حکمیت، سستى و تزلزل رأى بیشتر مردم کوفه را در جنگ با معاویه به خوبى درک کرده بود و مى‏دانست که مردم کوفه از سخت گیرى امام على (ع) در تقسیم بیت المال و رفتار سخت او حتى با خانواده و خویشان خود در مورد اموال عمومى ناراحت، و با حسرت طالب معاویه هستند که در بذل بیت المال مرزى شرعى و قانونى نمى‏شناسد، اصحاب خود را غرق مال و نعمت مى‏کند و بزرگانى را که در اطراف امام على (ع) هستند با اموال گزاف مى‏فریبد. کسانى که صرفا اهل تقوى بودند و آرزویى بجز اجراى دقیق احکام الهى نداشتند، در میان اصحاب حضرت امیر (ع) کم بودند و به تدریج کمتر مى‏شدند. معاویه از سستى و تزلزل یاران امام على (ع) جرأت و جسارت بیشترى بدست آورد و اطراف بصره و کوفه را غارت کرد و هر چه امیرالمؤمنین (ع) اصحاب خود را به جهاد و مقابله با دشمن ترغیب فرمود، چیزى جز سستى از ایشان ندید.

شهادت حضرت على (ع) به دست یکى از خوارج بر دلسردى و نومیدى امام حسن مجتبى (ع) افزود و از این که بتواند در چنین محیط آلوده‏اى با سپاهیان منظم و مصمم معاویه بجنگد، مأیوس شد. در نتیجه امام تصمیم گرفت خلافت را تحت شرایطى به معاویه بازگذارد. شرایط صلح را به گونه‏هاى مختلف نوشته‏اند و مفصلتر از همه روایتى است که شیخ صدوق از کتاب الفروق بین الأباطیل و الحقوق تألیف محمد بن بحر الشیبانى نقل کرده است و مجلسى در بحار الانوار (۱۰/۱۰۱) آورده است. به موجب این روایت حسن بن على (ع) با معاویه بیعت کرد به این شرط که «او را امیرالمؤمنین نخوانَد و پیش او شهادتى ندهد، معاویه شیعه امام على (ع) را تعقیب نکند و ایشان را امان و زنهار دهد، بدى به ایشان نرساند، هر که از ایشان صاحب حقى باشد، آن حق را به او باز گرداند و یک میلیون درهم به فرزندان کسانى که در جنگهاى صفین و جمل در رکاب امام على (ع) کشته شده‏اند از خراج داراب گرد بدهد.» معاویه تمام این شروط را پذیرفت ولى به هیچ یک از آنها وفا نکرد. در فصول المهمه ابن الصباغ مالکى صلحنامه چنین آمده است: حسن بن على با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد به این شرط که ولایت مسلمانان را به او بسپارد و معاویه با مسلمانان به موجب کتاب خدا و سنت رسول عمل کند و معاویه کسى را پس از خود ولى عهد نکند و مردم در همه جا در امان باشند و اصحاب و شیعه على بر جان و مال و زن و فرزند خود در امان باشند. معاویه عهد و میثاق مى‏بندد که در نهان و آشکار با حسن و برادرش حسین و اهل بیت رسول بد نیندیشد و کسى از ایشان را در جهان نترساند. به گفته طبرى یکى از شروط امام حسن آن بود که آنچه در بیت المال کوفه موجود است در اختیار او باشد و این موجودى پنج میلیون درهم بود.

ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین درباره وقایعى که منجر به صلح امام حسن (ع) با معاویه گردید روایاتى مفصلتر از آنچه طبرى و دیگران آورده‏اند نقل کرده است و نکاتى در آن هست که ما را به صحت آن مطمئنتر مى‏سازد بنابر این روایت، پس از بیعت مردم با امام حسن (ع) نامه‏هایى میان آن حضرت و معاویه رد و بدل شد و سرانجام هر دو طرف تصمیم به جنگ گرفتند. معاویه بخشنامه‏اى به اطراف فرستاد و در آن به خاطر قتل امام على (ع) خدا را سپاس گفت و از این که در میان یاران امام على تفرقه و نفاق افتاده است، اظهار خرسندى کرد. در این نامه معاویه اعلام کرد که نامه‏هاى اشراف و بزرگان سپاه امام على (ع) به او مى‏رسد که از او براى خود و عشایر خود امان مى‏خواهند. معاویه از مردم خواست که همه با سپاه و سلاح بسوى او بروند زیرا خداوند اهل بغى دوران ها را هلاک کرده است. پس از آن با سپاه خود تا پل منبج حرکت کرد و امام حسن (ع) نیز آماده حرکت به سوى او گردید و حجر بن عدى را از پیش فرستاد تا مردم و کارداران را براى حرکت به میدان جنگ آماده سازد. سپس حاضران را فرا خواند و آنان را به جهاد دعوت کرد. کسى پاسخ نداد تا آنکه عدى بن حاتم مردم را ملامت کرد و خود روى به امام کرد و اطاعت خود را اعلام داشت. پس از او قیس بن سعد بن عباده و معقل بن قیس ریاحى و زیاد بن صعصعه تیمى به پا خاستند و مردم را به جهت سکوتشان سرزنش کردند و آمادگى خود را اعلام داشتند. امام آماده قتال شد و از کوفه بیرون آمد و عبید الله بن عباس را با دوازده هزار تن از پیش فرستاد و وصایایى به او فرمود و خود نیز حرکت کرد تا به ساباط مدائن رسید. در آنجا خطبه‏اى خواند که از مضمون آن میل به مصالحه استشمام مى‏شد. مردم با شنیدن این خطبه به یکدیگر نگاه کرد و گفتند گمان ما این است که او مى‏خواهد با معاویه آشتى کند و امر خلافت را به او تسلیم کند، او کافر شد. پس به سراپرده او ریختند و آن را غارت کردند، سجاده او را از زیر پایش کشیدند و عبایش را از دوشش برداشتند. در این میان جمعى از شیعه و اطرافیانش او را احاطه کرده و از دست حمله کنندگانش باز داشتند ولى او را به سبب سخنانى که گفته بود ملامت کردند و به ضعفش منسوب داشتند.

پس از آن مردى به نام جراح بن سنان گفت: اللّه اکبر، اى حسن تو نیز مانند پدرت مشرک شدى! و با آلتى که در دستش بود زخمى بر ران او زد و آن حضرت شمشیر خود را به او حواله کرد و هر دو به زمین افتادند. در این میان مردم جمع شدند و جراح بن سنان را کشته و امام را بر روى تختى تا مداین حمل کردند. امام نزد والى آنجا به نام سعد (یا سعید) بن مسعود ثقفى (عموى مختار بن ابى عبیده ثقفى) به معالجه پرداخت تا خوب شد.

چنان که از این روایت بر مى‏آید اطرافیان امام حسن بر سه دسته بودند: گروهى که اکثریت با آنها بود همانها بودند که چون امام دعوت به جهاد فرمود ساکت شدند و عدم رضایت خود را با این سکوت اظهار کردند.

گروه دوم دوستان وفادار او بودند ولى این دسته نیز چون خطبه او را در ساباط مدائن که بوى آشتى مى‏داد شنیدند او را بر ضعفى که نشان داده بود ملامت کردند.

گروه سوم کسانى بودند که با شنیدن این خطبه به خشم آمدند و او را مشرک خواندند و یکى از ایشان مى‏خواست او را بکشد. این گروه سوم – که در اقلیت بودند – همان خوارج بودند که به امید جنگ با معاویه با امام بیعت کرده بودند و چون تردید او را دیدند او را هم مانند پدرش مشرک خواندند و دست به غارت اموال او زدند. دسته اول در برابر جسارت این گروه کوچک اقدامى نکرد و فقط شیعیان خالص او از او حمایت کردند، آن هم با سرزنش و ملامت! بنابر این امام حسن (ع) میان گروهها و دسته‏هایى که هواها و آمال و اهداف گوناگونى داشتند، گرفتار شده بود و نمى‏توانست با وسایلى که منطبق بر امر و نهی و احکام الهى باشد همه این گروهها را راضى سازد.

از سوى دیگر مى‏دانست که در برابر کسى قرار دارد که در رسیدن به اهداف خود از هیچ وسیله و واسطه‏اى ابا ندارد و از این راه مسلما بر او غلبه خواهد کرد.واضح است که اگر این غلبه در اثر جنگ باشد نتیجه آن براى او و خانواده و شیعیانش بسیار گران تمام خواهد شد و بهمین جهت تصمیم به مصالحه گرفت.

بنا بر روایت ابو الفرج در مقاتل الطالبیین معاویه عبید اللّه بن عباس را – که امام او را در مقدمه لشکر فرستاده بود – با یک میلیون درهم بفریفت و او شبانه سپاه خود را ترک کرد و داخل سپاه معاویه شد.

در این میان معاویه دو تن از اصحاب خود را پیش امام فرستاد و او را دعوت به آشتى کرد و شرایطى در برابر صرف نظر کردن امام از خلافت به او وعده داد که از جمله آن بود که از امام على (ع) جز به نیکى یاد نکند و به شیعیان ایشان آزارى نرساند.

آن دسته از یاران امام که از موافقت امام ناراضى بودند، او را ملامت مى‏کردند و از این واقعه که پیش آمده بود گریه مى‏کردند و حتى یک تن از اصحابش او را»مذل-المؤمنین« (خوار کننده مؤمنان) خواند گفته شده معاویه پس از موافقت امام روى به کوفه نهاد و در نخیله خطبه‏اى براى مردم کوفه ایراد کرد و گفت: «من با شما جنگ نکردم که نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج کنید و زکات بدهید. من با شما براى آن جنگیدم که بر شما حکومت کنم و خداوند این را با آن که شما نمىواستید به من عطا فرمود و هر چه به حسن بن على داده‏ام (یعنى وعده کرده‏ام) زیر این دو پایم مى‏گذارم و به آن وفا نمى‏کنم. معاویه همان طور که در روایت فوق ذکر شده به شروطى که با امام کرده بود وفا نکرد که مهمتر از همه ناسزا گفتن به حضرت امیر (ع) و تعقیب دوستان آن حضرت از جمله قتل حجر بن عدى بود.»

در احتجاج طبرسى روایتى از زید بن وهب جهنى هست که در آن امام حسن (ع) علت مصالحه خود را با معاویه بیان فرموده است.

زید بن وهب مى‏گوید: «پس از آنکه حسن بن على را زخم زدند، در مدائن پیش او رفتم در حالى که از درد مى‏نالید. گفتم: اى پسر رسول خدا رأى تو چیست و چه مى‏بینى که مردم در کار خود متحیر مانده‏اند. ایشان فرمودند: معاویه به نظر من از این کسانى که مى‏پندارند، شیعه هستند بهتر است. این ها آهنگ کشتن مرا کردند و بار و بنه مرا غارت کردند و مال مرا گرفتند. اگر از معاویه پیمانى بگیرم که خون خود را حفظ کنم و براى خانواده خود امان بگیرم بهتر از آن است که این ها مرا بکشند و خانواده مرا از بین ببرند. به خدا که اگر من با معاویه بجنگم این ها گردن مرا مى‏گیرند و مرا به او تسلیم مى‏کنند. اگر من با معاویه در حال عزت صلح کنم بهتر از آن است که او مرا در حال اسارت بکشد و یا بر من منت بگذارد و مرا نکشد و این ننگ تا آخر دنیا بر بنى هاشم بماند و معاویه و فرزندانش بر زنده و مرده ما منت بگذارند».

در همین کتاب (احتجاج ۲/۱۲) آمده است که راوى مى‏گوید: «پیش حسن بن على رفتم و گفتم: اى پسر رسول خدا! ما را خوار ساختى و ما شیعیان را برده و بنده کردى. فرمود: چرا؟ گفتم براى اینکه امر خلافت را به معاویه تسلیم کردى. فرمود به خدا که من خلافت را براى آن تسلیم کردم که براى خود یارانى نیافتم و اگر یارانى مى‏یافتم شب و روز با او مى‏جنگیدم تا خداوند میان من و او حکم کند. ولى من مردم کوفه را شناختم که در سخن و در عمل پاى بند عهد و پیمان نیستند، به ما مى‏گویند که دل ما با شما است، اما شمشیرهایشان بر روى ما آخته است» این نقلها بیانگر این حقیقت است که امام واقعا چاره‏اى جز مصالحه و تسلیم خلافت به معاویه نداشته است. اما از لحاظ اعتقادات شیعه مسأله به گونه دیگرى است: امام حسن (ع) امام معصوم مفترض الطاعه است و همه کارهاى او بر اساس دستورهاى الهى و مصالح عالیه دینى است. امام از اسرار غیب و پشت پرده آگاه است و هر چه او کند همان صحیح است. در این باب روایات زیادى هست که براى اطلاع بیشتر باید به کتب مفصل رجوع کرد.

مثلا روایتى در احتجاج طبرسى هست که چون امام با معاویه آشتى فرمود بعضى از مردم او را بر این کار سرزنش کردند. امام فرمود: «به خدا نمى‏دانید که من چه کردم. آنچه من کردم براى شیعه من از همه آنچه آفتاب بر آن طلوع کند یا غروب کند بهتر است. آیا نمى‏دانید که من امام مفترض الطاعه شما و یکى از دو سرور جوانان اهل بهشت به نص رسول خدا هستم؟ گفتند: بلى. بعد حضرت اشاره به قصه موسى و خضر که در قرآن آمده است، فرمود و گفت: آیا نمى‏دانید که چون خضر آن کشتى را سوراخ کرد و آن دیوار را اصلاح نمود و آن کودک را کشت، موسى (ع) در خشم آمد؟ موسى (ع) علت و حکمت این کارها را نمى‏دانست ولى این کارهاى خضر همه از روى حکمت و عین صواب بود».

سید مرتضى در تنزیه الانبیاء مطالبى در توجیه مصالحه امام آورده است که قسمتى از آن همان است که پیشتر نیز گفته شد و از جمله آنها دلیل امامت است. وى در این باب مى‏گوید: «از روى ادله ظاهره و قاهره ثابت شده است که او معصوم مؤید است و باید در برابر همه کارهاى او سر فروآورد و آن را حمل بر صحت کرد، اگر چه توجیه آن به تفصیل معلوم نباشد یا در ظاهر چیزى باشد که سبب نفرت نفوس گردد.» سید مرتضى پس از بیانات مفصل مى‏گوید: «امام خود را از امامت خلع نکرد زیرا امامت پس از حصول آن از او سلب نمى‏شود. حتى بیشتر اهل سنت نیز مى‏گویند که امام خود را نمى‏تواند خلع کند و فقط از راه اختیار کامل این کار را مى‏تواند بکند و اگر از راه ناچارى و اکراه خود را خلع کرد این خلع تأثیرى ندارد. نیز امام امر خلافت را به معاویه تسلیم نفرمود بلکه متارکه جنگ کرد و این به جهت نبودن یار و یاور بود. اما بیعت او با معاویه به معنى رضایت ظاهرى و خوددارى از نزاع بود، همچنانکه حضرت امیر (ع) نیز با خلفاى سه گانه بیعت کرد، ولى این بیعت به معنى رضایت باطنى و طیب نفس نبود، چنان که رفتار و گفتار او بعدها شاهد این مدعا است.» سید مرتضى سپس اخذ عطایا و هدایایى را که معاویه براى ایشان مى‏فرستاد نیز توجیه کرده است. (مراجعه کنید به بحار الانوار، ۱۰/ ۱۰۷-۱۰۶)

به هر حال امام حسن (ع) خلافت را به معاویه باز گذاشت و خود به مدینه مراجعت فرمود. بنا به گفته ابو الفرج اصفهانى معاویه مى‏خواست براى فرزند خود یزید بن معاویه بیعت بگیرد و با وجود امام حسن (ع) و سعد بن ابى وقاص جرأت چنین کارى را نداشت تا آنکه هر دو را مسموم ساخت و پس از آن، زمینه جهت بیعت گرفتن براى یزید آماده گردید. معاویه امام حسن (ع) را توسط جعده همسر ایشان که دختر اشعث بن قیس کندى بود مسموم ساخت. معاویه به او وعده داده بود که در صورت مسموم ساختن امام، او را به همسرى یزید درآورد و صد هزار درهم براى او فرستاد. اما معاویه پس از مسموم شدن امام به شرط ازدواج او با یزید وفا نکرد و گفت مى‏ترسم با پسر من همان کارى را بکند که با پسر رسول خدا (ص) کرد. جسد مطهر امام (ع) را مى‏خواستند بنا به وصیتش در جوار رسول خدا(ص) دفن کنند ولى مروان بن حکم نگذاشت و مى‏گویند عایشه نیز مخالفت کرد. امام در ساعات واپسین عمر با اینکه ظن قوى داشت که به دست همسرش جعده مسموم شده است نگذاشت او را قصاص کنند و عذاب وجدان را که با خلف وعده معاویه توأم مى‏شد و تا آخر عمر سرافکنده‏اش مى‏داشت براى جعده کافى دانست. براى امام حسن (ع) پانزده فرزند پسر و دختر از مادران مختلف شمرده‏اند، اما نسل آن حضرت فقط از دو فرزند ذکور او مانده است، یکى حسن بن حسن معروف به حسن مثنى و دیگرى زید بن الحسن. چند تن از فرزندان آن حضرت در کربلا به شهادت رسیدند.

 

اوصاف جسمانی امام حسن مجتبی علیه السلام

انس بن مالک درباره امام حسن(ع)می گوید:لم یکن أحد أشبه برسول اللّه ص من الحسن بن على‏(۱)؛ هیچ فردی از امام حسن(ع)شبیه تر به پیامبر(ص)نبوده است.)
أحمدبن حنبل به نقل از علی بن ابیطالب(ع)می نویسد:(کان الحسن أشبه برسول اللّه مابین الصدر إلی الرأس والحسین أشبه فیما کان أسفل من ذلک‏(۲)؛ حسن(ع)از سینه تا سر شبیه ترین فرد به نبی گرامی اسلام بود و حسین از سینه به پایین بیش ترین شباهت را به آن حضرت داشت.

ابن صبّاغ مالکی در زیبایی صورت و اعضای حسن بن علی(ع)می نویسد: رنگ چهره حسن بن علی(ع)سفید آمیخته با سرخی بود، چشمانش سیاه، درشت و گشاده، گونه هایش هموار، موی وسط سینه اش نرم، موی ریشش پر و انبوه، پشت گوشش پرمو، گردن آن حضرت کشیده، برّاق همچون شمشیری از نقره، مفاصلش درشت و دوشانه اش پهن و دور از یکدیگر بود؛ انسانی چهارشانه، میانه قد و نمکین که نیکوترین صورت را داشت، ریش خود را با رنگ سیاه خضاب می کرد، مویش پرچین و کوتاه و قامتش رسا بود.(۳).

واصل بن عطا گفته است:.صورت حسن بن علی(ع)چون سیمای انبیا و هیأت و شکل او چون هیأت ملوک و امرا بوده است.(۴).

محدثان، سیمای ملکوتی امام مجتبی(ع)را چنین توصیف کرده اند: رخسارش سفید و آمیخته با سرخى؛ سیاهىِ چشمانش در کنار سفیدی آن درخششی خاص داشت؛ دارای مویی درهم و پیچیده و انبوه بود؛ استخوان و عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زیاد؛ گردنش همانند ابریقی نقره می درخشید؛ با هوش و ذکاوت سرشاری که داشت، هر آنچه از جدّ و پدر و مادرش سرمی زد، همانند آینه تمام نما در وجودش منعکس می گشت؛ او در امتیازهای عقلی و اخلاقی در بلندترین قلّه قرار داشت؛ در کنار همه آنچه گذشت، از اصالت و ریشه ای بس والا برخوردار بود و بر اساس قانون وراثت و نسب همه برجستگی ها و سرمایه های معنوی رسول گرامی اسلام در وجود حسن بن علی(ع)تبلور یافته بود و به قول معروف: (آنچه خوبان همه دارند او تنها داشت).

رسول خدا(ص)در مواردی از حسن و برادرش حسین به ریحانه و سید تعبیر می کند، آن جا که می فرماید: (وریحانتاى: الحسن والحسین‏(۵)؛ حسن و حسین دو ریحانه منند.) و نیز فرمود:(الحسن والحسین ریحانتای من الدنیا(۶)؛ حسن و حسین دو ریحانه من در دنیایند. و گاهی در مورد حضرت مجتبی(ع)فرموده است:(إنّ هذا ریحانتى وإنّ ابنى هذا سید سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین‏(۷)؛ همانا حسن ریحانه من است و این فرزندم آقاست و به زودی خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.).

علامه طریحی در توضیح واژه (ریحانه) می نویسد: (کل نبت طیب الرائحه؛ هر گیاه خوشبو و لذّت بخشی را ریحانه گویند) و سپس درباره احادیث فوق اضافه می کند: خوشبوترین و جذاب ترین گل و گیاه نزد رسول خدا(ص)دو فرزندش حسن و حسین بودند و این زیباترین نوع تشبیه است.(۸).همچنین واژه (سید) که صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد، یعنی کسی که سیادت و آقایی با تمام وجودش عجین گشته و از او جدا نخواهد شد و مجد و بزرگواری در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور است.

آرى، مجموعه اوصاف زیبای ذاتی و مورثى، او را بر دیگران برتری داده بود و برای همین، وی از نظر بیان، شجاعت، سخاوت، هیبت، تقوا، و عبادت و… زبانزد خاص و عام بود.

 

ماجرای ولادت امام مجتبی علیه السلام

پیش از این در تاریخ زندگانى پیامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذکر شد که سبط اکبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنیا آمد، و مشهور آن است که این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان-بهترین ماههاى خدا-متولد شده، و البته در این باره در کتابهاى شیعه و سنت اقوال دیگرى هم نقل شده که خلاف مشهور است (۱) .

داستان ولادت و مراسم نامگذارى

و اما داستان ولادت به گونه‏اى که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روایت‏شده این گونه است که فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد، به پدرش على(ع)عرض کرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نیستم که در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد، و آن کودک را در پارچه زردى پیچیده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کنارى افکند و پارچه سفیدى گرفته و کودک را در آن پیچید، آنگاه رو به على(ع)کرده فرمود: آیا او را نامگذارى کرده‏اى؟

عرض کرد: من در نامگذارى وى به شما پیشى نمى‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جویم!

در این وقت‏خداى تبارک و تعالى به جبرئیل وحى فرمود که براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوى و به وى بگو: براستى که على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارک و تعالى تو را مامور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسید: نام پسر هارون چیست؟عرض کرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض کرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن نامید… (۲)

و در برابر این روایت، روایات دیگرى هم در کتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع)به دنیا آمد، على(ع)او را«حرب‏»نامید، و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت‏به على(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغییر دهد… (۳)

و یا اینکه على(ع)نام این نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود: به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم، سپس به على(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن‏»و«حسین‏»بگذارد، و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل کرد… (۴)

ولى همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است، این مطلب بعید به نظر مى‏رسد، و خلاف مشهور و ضعیف است، و مشهور همان است که در روایت‏بالا ذکر شد، و باقر شریف در کتاب حیاه الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایى بر این مطلب ذکر کرده که بهتر است‏براى اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید. (۵)

و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف‏«حسن‏»و«حسین‏»در جاهلیت‏سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن یکى از آن روایات که طبرى در کتاب ذخائر العقبى روایت کرده، این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:

«الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنه، ما سمیت‏بهما فى الجاهلیه‏» (۶)

(حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است که در زمان جاهلیت‏سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دینى و سنتهاى مذهبى

از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد، و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستش‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت (۷) .

و نیز براى نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنى گوسفندى براى او قربانى کرد (۸) و یک ران آن را به قابله داد، و در برخى از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد (۹) .

و در روایت کلینى(ره)در کافى این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:

«…بسم الله عقیقه عن الحسن‏»

(به نام خدا این عقیقه‏اى است از حسن…)

و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:

«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله‏» (۱۰)

(خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مویش در برابر موى او، خدایا آن را وسیله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)

و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق‏»-که نوعى عطر مخلوط بوده-مالید، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد مى‏مالیدند به اسماء که راوى حدیث است فرمود: «یا اسماء الدم فعل الجاهلیه‏»

(اى اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهاى زمان جاهلیت است!)

و در پاره‏اى از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد (۱۱) ، ولى ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین(ع)آن بوده که‏«مختون‏»(یعنى ختنه شده)به دنیا مى‏آمدند، جز آنکه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (۱۲) از این کار را انجام مى‏دادند… (۱۳)

و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست، یعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنى و انسى به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مى‏سپارند.

و طبق روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:

«اعیذ کما بکلمات الله التامه من کل شیطان وهامه و من کل عین لامه‏» (۱۴)

(شما را پناه مى‏دهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)

و در روایت دیگرى است که این گونه مى‏فرمود:

«اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس‏» (۱۵)

(شما را پناه مى‏دهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)

کنیه و القاب

و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعیین کنیه‏براى اوست که طبق حدیثى، امام باقر(ع)فرمود:

«انا لنکنى اولادنا فى صغرهم مخافه النبز ان یلحق بهم‏» (۱۶)

(ما براى فرزندانمان در کودکى کنیه قرار مى‏دهیم، از ترس آنکه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)

و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى‏«ابو محمد»بوده و کنیه دیگرى نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدین شرح است: سبط، زکى، مجتبى، سید، تقى، طیب، ولى…

و مرحوم اربلى در کتاب کشف الغمه پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روى کتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترین این القاب‏«تقى‏»است و بهترین و شایسته‏ترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سید»است. (۱۷)

 

لبخندهای امام حسن سلام الله علیه

چطوری

امام حسن علیهم السلام دوست بذله گو و شوخ طبعی داشت که گهگاه خدمت آن حضرت می رسید و با سخنان خود مایه شادی آن بزرگوار را فراهم می ساخت. مدتی بود که او به امام سر نمی زد تا آنکه که یک روز نزد حضرت آمد. امام علیه السلام فرمود: «چطوری؟» مرد پاسخ داد: «نه چنانم که خدا دوست می دارد، نه چنانم که شیطان دوست می دارد و نه چنانم که خودم دوست می دارم.»

امام حسن علیه السلام از این حرف خنده اش گرفت و با تعجب پرسید: «چرا؟» مرد عرض کرد: «زیرا خدا دوست دارد که از او اطاعت کنم و نافرمانی اش نکنم که چنین نیست. شیطان هم دوست دارد که مدام نافرمانی خدا کنم و اصلاً اطاعت نکنم که چنین نیز نیستم (و گاهی حرف خدارا گوش می دهم.) خودم هم دوست دارم که هرگز نمیرم، چنین نیز نیستم (و روزی باید بمیرم)».

همان جا مردی برخاست و از امام علیه السلام پرسید: «ای پسر رسول خدا! چرا ما از مرگ بدمان می آید و آن را دوست نمی داریم؟» حضرت فرمود: «شما آخرتتان را خراب و دنیایتان را آباد کرده اید و برای همین، رفتن از جای آباد به جای خراب را خوش نمی دارید.» (۱)

 

 

کریم اهل بیت

مردی از اهل شام وارد شهر مدینه شد. به خاطر تبلیغات سوء معاویه و دیگر دشمنان اهل بیت، آن مرد کینه ای عمیق از امام علی علیه السلام و فرزندانش در دل داشت. یک روز که امام حسن علیه السلام را سوار بر مرکب دید، زبان به ناسزا گشود و با صدای بلند به لعن و نفرین آن حضرت پرداخت؛ اما امام در برابر این یاوه گویی ها سکوت کرد. وقتی مرد شامی به سخنان زشت و ناپسندش پایان داد، امام حسن علیه السلام نزد او رفت و لبخند زنان سلام کرد و مهربانانه فرمود: «جناب آقا! به گمانم (در این شهر) غریبی و گویا سوء تفاهمی پیش آمده است. اگر بخواهی خشوندت کنیم، چنین می کنیم و اگر چیزی بخواهی به تو می دهیم و اگر راهنمایی بخواهی راهنماییت می کنیم و اگر در بردن بار یاری بجویی، بارت را می بریم و اگر گرسنه باشی سیرت می کنیم و اگر بی لباس باشی لباست می دهیم و اگر نیازمند باشی ثروتمندت می سازیم و اگر فراری باشی پناهت می دهیم و اگر حاجتی داشته باشی آن را برآورده می کنیم. حالا خوب است اسباب و وسائلت را برداری ونزد ما بیایی و تا هنگام رفتنت (از مدینه) مهمان ما باشی که این برای تو بهتر است؛ زیر ما خانه ای بزرگ و آبرو و احترامی زیاد و مالی فراوان داریم (و به خوبی می توانیم از تو پذیرائی کنیم)»

مرد شامی از شنیدن این سخنان محبت آمیز و جوانمردانه درگرگون شد و از برخورد نادرستش پشیمان گشت و در حالی که از ندامت می گریست گفت: «گواهی می دهم که تو جانشین خدا در زمینی. خدا بهتر می دانست که رسالت خویش را به عهده چه کسی قرار دهد. تو و پدرت علی منفورترین مردم نزد من بودید و اکنون محبوب ترین مردم نزد من هستید».

آنگاه دعوت امام علیه السلام را پذیرفت و تا وقت رفتنش مهمان آن حضرت بود.(۲)

 

پسر فاطمه!

یکی از شرایط صلح امام حسن علیه السلام با معاویه آن بود که معاویه نباید یاران و اصحاب امام را مورد آزار و اذیت قرار دهد. اما بر خلاف این شرط، «زیاد»، مأمور سنگدل معاویه، خانه «سعید بن سرح»، از اصحاب امام حسن علیه السلام را ویران کرد، خانواده اش را به اسارت گرفت و دارائی او را به غارت برد.

«سعید بن سرح» از دست «زیاد» فرار کرد و به امام حسن پناه آورد. آن حضرت نامه ای به «زیاد» نوشت و برای نجات جان سعید مطالبی را به وی گوشزد کرد. او نیز به نامه امام پاسخ داد و نامه خود را این گونه آغاز کرد: «از زیاد پسر ابوسفیان به حسن پسر فاطمه».

در میان عرب چنین مرسوم بود که افراد را به پدرشان نسبت می دادند مثلاً می گفتند: حسن پسر علی. اگر کسی را به مادرش نسبت می دادند، این کار نوعی توهین به حساب می آمد و کنایه از نامعلومی پدر وی بود. «زیاد» هم برای اهانت به امام حسن علیه السلام در نامه خود حضرت را «پسر فاطمه» خطاب کرد. بعد هم چنین نوشت: «نامه تو به دستم رسید که در آن نام خودت را پیش از نام من نوشته بودی در حالی که تو از من تقاضا داری. ضمناً فرمانروا و حاکم منم و تو جزو رعیتی».

امام حسن علیه السلام که نامه را خواند، از غرور مضحک و رفتار جاهلانه زیاد لبخندی زد و نامه را برای معاویه فرستاد. معاویه هم نامه ای برای زیاد نوشت و به او دستور داد که کاری به کار سعید بن سرح نداشته باشد و برادر و زن و فرزند او را آزاد کند و اموالش را به وی بازگرداند و خانه ویران شده اش را نیز دوباره بسازد. در پایان نامه هم نوشت: «اما دیدم در نامه خود حسن را به مادرش نسبت داده بودی نه به پدرش. مادر او دختر رسول خداست. اگر عقلت می رسید، می فهمیدی که تو با این کار بیشتر مایه افتخار حسن را فراهم ساخته ای (زیرا او را به دختر پیامبر و در حقیقت به خود پیامبر منسوب کرده ای)».(۳)

 

چهل حدیث از امام حسن مجتبی علیه السلام

– نصیحت از سر اخلاص

«أَیهَا النّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَلیلاً هُدِىَ لِلَّتى هِىَ أَقْوَمُ وَ وَفَقَّهُ اللّهُ لِلرَّشادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْنى فَإِنَّ جارَاللّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خائِفٌ مَخْذُولٌ، فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللّهِ بِکَثْرَهِ الذِّکْرِ.»

هان اى مردم! کسى که براى خدا نصیحت کند و کلام خدا را راهنماى خود گیرد، به راهى پایدار رهنمون شود و خداوند او را به رشد و هدایت موفّق سازد و به نیکویى استوار گرداند، زیرا پناهنده به خدا در امان و محفوظ است و دشمن خدا ترسان و بىیاور است و با ذکر بسیار خود را از [معصیت خداى] بپایید.

 


۲- شناخت هدایت

«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا یقینًا أَنـَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَهَ الْهُدى، وَ لَنْ تُمَسِّکُوا بِمیثاقِ الْکِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْکِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِکَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّکَلُّفَ وَ رَأَیتُمْ الْفِرْیهَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْریفَ وَ رَأَیتُمْ کَیفَ یهْوى مَنْ یهْوى.»

به یقین بدانید که شما هرگز تقوا را نشناسید تا آن که صفت هدایت را بشناسید، و هرگز به پیمان قرآن تمسّک پیدا نمىکنید تا کسانى را که دورش انداختند بشناسید، و هرگز قرآن را چنان که شایسته تلاوت است تلاوت نمىکنید تا آنها را که تحریفش کردند بشناسید، هر گاه این را شناختید بدعتها و بر خود بستن ها را خواهید شناخت و دروغ بر خدا و تحریف را خواهید دانست و خواهید دید که آن که اهل هوى است چگونه سقوط خواهد کرد.


۳- فاصله میان حقّ و باطل

«بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَیتَ بِعَینَیکَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیکَ باطِلاً کَثیرًا.»

بین حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشمت بینى حقّ است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسیارى را بشنوى.


۴- آزادى و اختیار انسان

«مَنْ أَحالَ الْمَعاصِىَ عَلَى اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ، إِنَّ اللّهَ لَمْ یطَعْ مَکْرُوهًا وَ لَمْ یعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ یهْمِلِ الْعِبادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَکَهِ، بَلْ هُوَ الْمالِکُ لِما مَلَّکَهُمْ وَ القادِرُ عَلى ما عَلَیهِ أَقْدَرَهُمْ، بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْییرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذیرًا.»

هر که گناهان را به خداوند نسبت دهد، به تحقیق، فاجر و نابکار است. خداوند به زور اطاعت نشود، و در نافرمانى مغلوب نگردد، او بندگان را مهمل و سرِخود در مملکت وجود رها نکرده، بلکه او مالک هر آنچه آنها را داده و قادر بر آنچه آنان را توانا کرده است مىباشد، آنان را فرمان داده تا به اختیار خودشان آن را بپذیرند و نهیشان نموده تا به اختیار خود بر حذر باشند.


۵- زهد و حلم و درستى

« قیلَ لَهُ(علیه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَهُ فِى التَّقْوى وَ الزَّهادَهُ فِى الدُّنْیا. قیل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ کَظْمُ الْغَیظِ وَ مَلْکُ النَّفْسِ. قیلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْکَرِ بِالْمَعْرُوفِ.»

از حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام) پرسیده شد که زهد چیست؟فرمود: رغبت به تقوا و بىرغبتى در دنیا. سؤال شد حلم چیست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس. سؤال شد سداد و درستى چیست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتى به وسیله خوبى.


۶- تقوا

«أَلتَّقْوى بابُ کُلِّ تَوْبَه وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَه وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَل بِالتَّقْوى فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقینَ.»

تقوا و پرهیزکارى سرآغاز هر توبه اى، و سرّ هر حکمتى، و شرف و بزرگى هر عملى است، و هر که از با تقوایان کامیاب گشته به وسیله تقوا کامیاب شده است.


۷- خلیفه به حقّ

«إِنَّمَا الْخَلیفَهُ مَنْ سارَ بِسیرَهِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَهِ اللّهِ وَ لَعَمْرى إِنّا لاََعْلامُ الْهُدى وَ مَنارُ التُّقى.»

خلافت فقط از آنِ کسى است که به روش رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)برود، و به طاعتِ خدا عمل کند، و به جان خودم سوگند که ما اهل بیت نشانه هاى هدایت و جلوه هاى پرفروغ پرهیزگارى هستیم.


۸- حقیقت کرم و دنائت

«قیلَ لَهُ(علیه السلام): مَا الْکَرَمُ؟قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِیهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ فِى الَْمحَلِّ. قیلَ فَمَا الدَّنیئَهُ؟ قالَ: أَلنَّظَرُ فِى الْیسیرِ وَ مَنْعُ الْحَقیرِ.»

از امام مجتبى سؤال شد: کرم چیست؟فرمود: آغاز به بخشش نمودن پیش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطى. سؤال شد: دنائت و پستى چیست؟ فرمود: کوچک بینى و دریغ از اندک.


۹- مشورت مایه رشد و هدایت

«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلى رُشْدِهِمْ.»

هیچ قومى با همدیگر مشورت نکنند، مگر آن که به رشد و کمالشان هدایت شوند.


۱۰- لئامت و پستى

«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْکُرَ النِّعْمَهَ.»

پستى آن است که شکر نعمت را نکنى.


۱۱- بدتر از ننگ و زبونى

«أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.»

ننگ و زبونى بهتر از دوزخ رفتن است.


۱۲- رفیق شناسى

«قالَ الْحَسَن(علیه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: یا بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَهَ وَ رَضیتَ الْعِشْرَهَ فَآخِهِ عَلى إِقالَهِ الْعَثْرَهِ وَ الْمُواساهِ فِى الْعُسْرَهِ.»

امام حسن(علیه السلام) به یکى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! با احدى برادرى مکن تا بدانى کجاها مىرود و کجاها مىآید، و چون از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش را پسندیدى با او برادرى کن به شرط این که معاشرت، بر اساس چشم پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.


۱۳- کار با توکّل

«لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّکِلْ عَلَى الْقَدَرِ إِتَّکالَ المُسْتَسْلَمِ.»

چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکّل به خداوند، کار کن].


۱۴- خویشاوند و بیگانه واقعى

«أَلْقَریبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَ الْبَعیدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّهُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»

خـویشاونـد کسـى است کـه دوستـى و محبّت، او را نـزدیک کرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.و بیـگانـه کسـى است کـه از دوستـى و محبّت به دور است و گرچه نژادش نزدیک باشد.


۱۵- اعتماد به مقدَّرات الهى

«مَنِ اتَّکَلَ عَلى حُسْنِ الاِْخْتِیارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ یتَمَنَّ أَنـَّهُ فى غَیرِ الْحالِ الَّتى إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»

هر که به نیک گزینى خداوند دلگرم باشد، آرزو نمىکند در وضعى جز آنچه خدا برایش برگزیده، باشد.


۱۶- آثار رفت و آمد در مسجد

«مَنْ أَدامَ الاِْخْتِلافَ إِلَى الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدى ثَمان:آیهً مُحْکَمَهً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَهً مُنْتَظِرَهً وَ کَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى الهُدى أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى وَ تَرْکَ الذُّنُوبِ حَیاءً أَوْ خَشْیهً.»

هر که پیوسته به مسجد رود به یکى از این هشت فایده مىرسد:۱ـ نشانه اى استوار (فهم آیات الهى)،۲ـ دوستى قابل استفاده،۳ـ دانشى تازه،۴ـ رحمتى مورد انتظار،۵ـ سخنى که به راه راستش کشد،۶ـ یا سخنى که او را از پستى برهاند،۷ـ و ترک گناهان به خاطر شرم از خدا،۸ـ یا ترک گناهان به خاطر خوف از خدا.


۱۷- بهترین چشم و گوش و دل

«إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِى الخَیرِ مَذْهَبُهُ، وَ أَسْمَعُ الاَْسـْماعِ ما وَعَى التَّذْکیرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ، أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.»

همانا بیناترین دیده ها آن است که در طریق خیر نفوذ کند، و شنواترین گوشها آن است که پند و اندرز را در خود فرا گیرد و از آن سود برد، سالمترین دلها آن است که از شبهه ها پاک باشد.


۱۸- تزکیه در پرتو عبادت

«إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبادَهَ تَزَکىّ لَها، إِذا أَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَریضَهِ فَارْفَضُوها.»

به راستى هر که عبادت را به خاطر عبادت طلب کند خود را تزکیه نمودهاست. هر گاه مستحبّات به واجبات زیان رساند آن را ترک کنید.


۱۹- عاقل خیرخواه

«لا یغُشُّ الْعاقِلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.»

عاقل و خردمند به کسى که از او نصیحت و اندرز خواهد، خیانت نکند.


۲۰- ارزش دادن به آثار عبادت

«إِذا لَقِىَ أَحَدُکُمْ أَخاهُ فَلْیقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.»

هر گاه یکى از شما برادر خود را ملاقات کند، باید که محلّ نور پیشانى (یعنى محلّ سجده) او را ببوسد.


۲۱- امید و پشتکار

«وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنـَّکَ تَعیشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِکَ کَأَنـَّکَ تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشیرَه، وَ هَیبَهً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِیهِ اللّهِ إِلى عِزِّ طاعَهِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.»

براى دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگى مىکنى، و براى آخرتت به گونه اى کارکن که گویا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شکوهى بدون سلطنت خواهى، از معصیت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.


۲۲- نشانه هاى مکارم اخلاق

«مَکارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَهٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُکافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَهُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَى الْجارِ، وَ مَعْرِفَهُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْىُ الضَّیفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیاءُ.»

مکارمو فضائل اخلاق ده چیز است:۱ ـ راستگویى، ۲ ـ راستگویى در وقت سختى و گرفتارى، ۳ ـ بخشش به سائل، ۴ ـ خوش خُلقى، ۵ ـ پاداش در مقابل کارها و ابتکارات، ۶ ـ پیوند با خویشان، ۷ ـ حمایت از همسایه، ۸ ـ حق شناسى درباره دوست و رفیق، ۹ ـ میهمان نوازى، ۱۰ ـ و در رأس همه اینها شرم و حیاست.


۲۳- پرهیز از تملّق و بدگویى

«قالَ(علیه السلام) لِرّجُل : إِیاکَ أَنْ تَمْدَحَنِى فَأَنـَا أَعْلَمُ بِنَفْسِى مِنْکَ أَوْتُکَذِّبَنِى فَإِنَّهُ لا رَأْىَ لِمَکْذُوب أَوْتَغْتابَ عِنْدِى أَحَدًا.»

امام به شخصى فرمود : مبادا مرا ستایش کنى، زیرا من خود را بهتر مىشناسم، یا مرا دروغگو شمارى، زیرا دروغگو اندیشه و عقیده [ثابتى] ندارد، یا کسى را نزد من بدگویى نمایى.


۲۴- عوامل هلاکت آدمى

هَلاکُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْکِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ.

أَلْکِبْرُ بِهِ هَلاکُالدّینِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْلیسُ.

أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ.

أَلْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابیلُ هابیلَ.

هلاکت و نابودى مردم در سه چیز است:کبر، حرص، حسد.

تکبّر که به سبب آن دین از بین مىرود و به واسطه آن، ابلیس، مورد لعنت قرار گرفت.

حرص که دشمن جان آدمى است وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد.

حسد که سررشته بدى است و به واسطه آن قابیل، هابیل را کشت.


۲۵- تقوا و تفکّر

«أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ إِدامَهُ التَّفَکُّرِ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ أَبُو کُلِّ خَیر وَ أُمُّهُ.»

شما را به پرهیزگارى و ترس از خدا و ادامه تفکّر و اندیشه سفارش مىکنم، زیرا که تفکّر و اندیشه، پدر و مادر تمام خیرات است.


۲۶- شستشوى دستها قبل و بعد از غذ

«غَسْلُ الْیدَینِ قَبْلَ الطَّعامِ ینْفِى الْفَقْرَ وَ بَعْدَهُ ینْفِى الْهَمَّ.»

شستن دستها پیش از غذا، فقر را از بین مىبرد و بعد از غذا، غم و اندوه را مىزداید.


۲۷- دنیا، سراى عمل

«أَلنّاسُ فی دارِ سَهْو وَغَفْلَه یعْمَلُونَ وَ لا یعْلَمُون فَإِذا صارُوا إِلى دارِ الاْخِرَهِ صارُوا إِلى دارِ یقین یعْلَمُونَ وَ لا یعْمَلُونَ.»

مردم در این دنیا در سراى بىخبرى و غفلت به سر مىبرند، کار مىکنند و نمىدانند. وقتى که به سراى آخرت رفتند، به خانه یقین مىرسند، آن گاه است که مىدانند، ولى دیگر کار نمىکنند.


۲۸- همراهى با مردم

«صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحِبُّ أَنْ یصاحِبُوکَ.»

چنان با مردم مصاحبت داشته باش که خود دوست دارى به همان گونه با تو مصاحبت کنند.


۲۹- عقاب و ثواب مضاعف

«وَ اللّهِ إِنّى لاََخافُ أَنْ یضاعَفَ لِلْعاصى مِنَّا الْعَذابُ ضِعْفَینِ وَ أَرْجُوا أَنْ یؤْتِىَ الُْمحْسِنَ مِنّا أَجْرَهُ مَرَّتَینِ.»

به خدا قسم من ترس از آن دارم که عذاب گناهکاران از ما اهل بیت دو چندان گردد، و امید آن را دارم که نیکوکار از ما اهل بیت نیز پاداشش دو برابر باشد.


۳۰- نقش عقل، همّت و دین

«لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لاهِمَّهَ لَهُ، وَ لا حَیاءَ لِمَنْ لا دینَ لَهُ.»

کسى که عقل ندارد، ادب ندارد و کسى که همّت ندارد، جوانمردى ندارد و کسى که دین ندارد، حیا ندارد.


۳۱- تعلیم و تعلّم

«عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَکَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَیرِکَ.»

مردم را با دانشت، دانش بیاموز و خود نیز دانش دیگران را فراگیر.


۳۲- روى آوردن به چه کسى؟

«لا تَأْتِ رَجُلاً إِلاّ أَنْ تَرْجُوَ نَوالَهُ أَوْ تَخافَ بَأْسَهُ أَوْ تَسْتَفیدَ مِنْ عِلْمِهِ أَوْ تَرْجُوَ بَرَکَتَهُ وَ دُعائَهُ أَوْ تَصِلَ رَحِمًا بَینَکَ وَ بَینَهُ.»

نزد کسى مرو، مگر آن که به بخشش او امیدوار، یا از قدرتش بیمناک، یا از دانشش بهره مند، یا به برکت و دعایش امیدوار باشى، یا آن که بین تو و او پیوند خویشاوندىاى باشد.


۳۳- عقل و جهل

«لا غِنى أَکْبَرُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لا فَقْرَ مِثْلُ الْجَهْلِ وَ لا وَحْشَهَ أَشَدُّ مِنَ الْعُجْبِ، وَ لا عَیشَ أَلَذُّ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ.»

هیچ بىنیازىاى بزرگتر از عقل و هیچ فقرى مانند جهل و هیچ وحشتى سختتر از خودپسندى و هیچ عیشى لذّت بخشتر از خوش اخلاقى نیست.


۳۴- على(علیه السلام)، دروازه ایمان

«إِنَّ عَلِیا بابٌ مَنْ دَخَلَهُ کانَ مُؤْمِنًا وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ کانَ کافِرًا.»

على(علیه السلام) دروازه ایمان است، هر که داخل آن شد مؤمن و هر که خارج از آن شد کافر است.


۳۵- حقّ اهل بیت

«وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدًا بِالْحَقِّ لا ینْتَقِصُ أَحَدٌ مِنْ حَقِّنا إِلاّ نَقَصَهُ اللّهُ مِنْ عَمَلِهِ.»

قسم به خدایى که محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) را به حقّ برانگیخت، هیچ کس از حقّ ما اهل بیت چیزى را کم نکند، مگر آن که خداوند از عملش چیزى را کم گرداند.


۳۶- اوّل سلام، آن گاه کلام

«مَنْ بَدَأَ بِالْکَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجیبُوهُ.»

کسى که پیش از سلام کردن، آغاز به سخن گفتن نماید، جوابش را ندهید!


۳۷- نیکى و پرسش؟

«أَلشُّرُوعُ بِالْمَعْرُوفِ وَ الاِْعْطاءُ قَبْلَ السُّؤالِ مِنْ أَکْبَرِ السُّؤْدَدِ.»

آغاز نمودن به نیکى و بذل و بخشش، پیش از درخواست نمودن، از بزرگترین شرافتها و بزرگىهاست.


۳۸- فراگیرى و کتابت دانش

«تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنْ لَمْ تَسْتَطیعُوا حِفْظَهُ فَاکْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ فى بُیوتِکُمْ.»

دانش را فرا گیرید و اگر توانِ حفظ کردنش را ندارید آن را بنویسید و در خانههایتان بگذارید.


۳۹- دعاى مستجاب

«أَنـَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ یهْجِسْ فى قَلْبِهِ إِلاَّ الرِّضا أَنْ یدْعُوَ اللّهَ فَیسْتَجابُ لَهُ.»

کسى که در قلبش جز رضا و خشنودى خدا خطور نکند، چون خدا را بخواند، من ضامن اجابت دعاى او هستم.


۴۰- عبادت و پرستش

«مَنْ عَبَدَ اللّهَ عَبَّدَ اللّهُ لَهُ کُلَّ شَىْء.»

کسى که خدا را اطاعت و عبادت کند، خداوند همه چیز را مطیع او گرداند.

 

شعری در مورد امام حسن (عیله السلام)

او آمده تا نور به شب ها بخشد روح شرف و عشق به دنیا بخشد
او آمده تا باور وایمان و صفا همراه دو صد عاطفه برما بخشد
او آمده از صلح و محبت بی شک جانی ز ولا برتن تنها بخشد
آن سید خوبان و بهشت آمده تا برمهر و وفا ارزش و معنا بخشد
او آمده با نام حسن در حسنش شوری به سرا پرده مولا بخشد
او رود زلالی ست که درفصل عطش جود و کرم خویش به دریا بخشد
از لطف ، کریم اهل بیت عصمت ما را زکرم خدا به فردا بخشد
میلاد امام مجتبی (ع) آمده است شادی به حریم دل ما آمده است

 

پی نوشت ها:

۱ . بحار الأنوار، ج‏۲۲، ص ۵۰۲، باب ۱، ح ۴۸؛ اهل البیت، ص ۲۷۳؛ مناقب آل أبى طالب، ج‏۳، ص ۱۶۳.
۲ . بحار الأنوار، ج ۳۷، ص ۷۳، باب ۵۰، ح ۴۰؛ الإرشاد، ج‏۲، ص ۲۸ (با اندکى اختلاف در عبارت).
۳ . الإرشاد، ج‏۲، ص ۲۷.
۴ . همان، ج‏۲، ص ۲۸.
۵ . بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۳۰۶، باب ۱۲، ح ۶۶.
۶ . کشف الغمه فى معرفه الأئمه، ج‏۲، ص ۱۰۲.

۷. شیخ عباس قمى، انوار البهیه فی تواریخ الحجج الإلهیه، ص‏۳۸.
۸. بحارالانوار، ج‏۴۳، ص‏۳۰۱، ح‏۶۴.
۹. سیدمحسن امین، أعیان الشیعه، ج‏۱، ص‏۵۶۳؛ کشف الغمه عن معرفه الائمه، ج‏۲، ص‏۱۵۱.
۱۰. اعیان الشیعه، ج‏۱، ص‏۵۶۲.
۱۱. بحارالانوار، ج‏۴۳، ص‏۲۶۴، ح‏۱۳.
۱۲. الصواعق المحرقه، ص‏۱۱۴؛ صحیح ترمذى، ص‏۳۰۶.
۱۳. الإصابه فى تمییز الصحابه، ج‏۲، ص‏۱۲.
۱۴. مجمع البحرین، ج‏۲، ص‏۳۶۳.

۱۴.مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۹، اسد الغابه، ج ۲، ص ۹، اکمال الرجال خطیب تبریزى، ص ۶۲۷، حیاه الامام الحسن، ج ۱، ص ۵۹.

۱۵.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۳۸، و به همین مضمون روایات بسیارى در کتب اهل سنت نقل شده که بیشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۴۹۲ به بعد ذکر شده است.

۱۶.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۵۱، حیاه الحسن باقر شریف، ج ۱، ص ۶۳، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۵۰۱-۴۹۲.

۱۷.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۵۵، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۴۹۸.

۱۸.حیاه الامام الحسن بن على، ج ۱، ص ۶۳.

۱۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۴۸۸ و حیاه الامام الحسن بن على، ج ۱، ص ۶۳.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سلیمان و عمرو بن ثابت نقل کرده که گفته‏اند: «ان الحسن و الحسین اسمان من اسامى اهل الجنه و لم یکونا فى الدنیا»

۷.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۳۹، مسند احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۳۹۱، صحیح ترمذى، ج ۱، ص ۲۸۶، صحیح ابى داود، ج ۳۳، ص ۲۱۴، احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۸-۶.

۸.و در برخى از روایات شیعه و اهل سنت آمده که دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسین(ع)قربانى کرد، ولى روایت‏یک گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوى‏تر از روایات دیگر است، چنانچه در حیاه الامام الحسن نیز بدان تصریح کرده است.

۹ و ۱۰.بحار الانوار، ج ۴۳، صص ۲۳۹ و ۲۵۰ و ۲۵۷.حیاه الامام، ج ۱، ص ۶۴.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۷-۵۱۱.

۲۰.نور الابصار، ص ۱۰۸، و ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۵۱۹ به نقل از مفتاح النجا بدخشى.

۲۱.و به تعبیر روایات‏«امرار موسى‏»مى‏کرده‏اند.

۲۳.سفینه البحار، ج ۱، ص ۳۷۹.

۲۴.سفینه، ج ۲، ص ۲۸۷ و ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۵۲۰ و ۵۲۴ و ۵۲۷.

۲۵.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۵۲۷.

۲۶.حیاه الامام الحسن(ع)، ج ۱، ص ۶۵.

۲۷.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۵۵.

۲۸- بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۲۹_ ج ۴۴، صفحه ۱۱۰

۲۹- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۴

۳۰- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۴

۳۱ . حالا من کار ندارم که در این جهت تفاوتى هست که امام حسین معترض بر حق بود و امام حسن امام بر حق و معترضش معترض باطل ، وضع را از نظر اجتماعى عرض مى کنم .
۳۲ . که به حق هم شورش کرده بودند ، یعنى اعتراض هایشان همه بجا بود (سنى ها هم اکنون قبول دارند که معترضین به عثمان اعتراضهایشان بجا بود) و لهذا على (ع) در دوره خلافتش هم این ها را گرامى مى داشت . در میان معترضین و قتله عثمان افرادى مثل محمد بن ابى بکر و مالک اشتر بودند ، و این ها بعدها از خواص و از خصیصین امیرالمؤمنین شدند چنان که قبل از آن هم بودند .
۳۳ . نهج البلاغه ، خطبه ۲۴۰ .
۳۴- مثل نویسنده (شهید جاوید).
۳۵ . تاریخ طبرى ، ج ۷ ص ۳۰۰ .
۳۶ . قید کردند که معاویه هیچگاه توقع نداشته باشد که امام حسن او را (یا امیرالمؤمنین) خطاب کند .
۳۷ . تعبیر اینجا حکومت است که این ، تعبیر فارسى آن است ولى عبارت عربى تسلیم امر است ، یعنى کار به او واگذار مى شود .
۳۸ . نهج البلاغه ، خطبه ۷۴ .
۳۹ . نهج البلاغه ، خطبه ۱۸۲ .

۴۰.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۶
۴۱.مقاتل الطالبیین، ۵۰-۲۹
۴۲.بحار الانوار، ج ۱۰
۴۳.احتجاج طبرسى، ج ۲
۴۴.سیر اعلام النبلاء، ذهبى ۳/۲۵۳
۴۵.اعیان الشیعه، ۱
۴۶.شرح باب حادى عشر، ۸۹-۶۹
۴۷.الغدیر، ۵/۱۱
۴۸.کشف الاسرار، ۸/۴۵
۴۹.المستدرک، ۳/۱۳۷
۵۰مسند، ابن حنبل، ۱/۱۰۱
۵۱.اسد الغابه، ۵/۲۶۹
۵۲.برگرفته از CD نور الانوار۲

 

منبع:آوینی , سایت حجه الاسلام والمسلمین اصغر سلمان زاده

ارسال دیدگاه

ایمیل شما نشر نخواهد شد

امارگیر سایت